![]() |
![]() |
|
| کنج فراموشخانه دلی جا خوش کرده ام .هر از گاهی می نویسم.از کسی که ممکن است خود تو باشی. آری خودتو .. |
|
بعد باران خبر رنگین کمان صدای چلچله ها ... اما .. ثانیه ها در گذرند ... چقدر تلخ است دیدن دانه هایی از تسبیح ، که نفسهای آخرت را میشمارند .. و غم انگیزتر دیدن ساعتی است که همزمان با نبض دست میمیرد ...
|
|
دستی لرزان قلمی شکسته کاغذی زرد و پوسیده ببین ! همه چیز آماده شده تا بنویسم .. تا با نوشته هایم تلخ ترین سکوت ها را فریاد بزنم .. میبینی ؟ |
|
روی شن ها نشسته منی غمگین چشمانی بی اشک ، می نالد از بغضی سنگی سکوت است و سکوت است و بغض ... با صدای امواج همراه است آهی سرد وسنگین خیره ماندست نگاه ، به انتهای زوال... دستی بی اراده ، میکشد بر ساحل "" چرا؟ "" میگوید با خود : " آخر راه همین جاست ... ؟ " باد میکشد فریاد ... صبر ...صبر ... حلقه میزند اشک در چشمان ابر .. میرسد به گوش صدای ساز ساز با باد هم آواز.. ساحل پر از باران، پیش به سوی دریا... . |
|
شما نمیدانید .. سکوتم گرچه تلخ است .. گرچه پنهان است پشت این تلخی ، منی غمگین .. گرچه این غم آنقدر سنگین است که نیمی از سکوتم را در بر میگیرد .. گرچه غریبانه ، با خودم خلوت کردم گرچه این خلوت را هیچ چیز نمیتواند بشکند ولی کاش میدانستید ، این غم و درد و اشک ، هر چند تلخی را از عمق وجود فریاد میکشد ولی این فریاد همان سکوت است .. دیگر نگران چه هستید ؟
|
|
افکار پریشان من باز به کجا میروید ؟ از من چه میخواهید ؟ دیگر توان ایستادنم نیست .. دیگر مجال نوشتنم نیست ... میروم به آسمانها بگویم : قصه ی ابر و هوا خیالی بیش نیست ...
|
|
کجا توانم رفت ؟ شهر را آتش فرا گرفته میروم برگهای خشک غمم را در آن بسوزانم کجا بهتر از آتش ؟ گویا در امتداد اینهمه دود سیاه آتشی سرخ روشن است ! شاید بسوزانم ، نیمی از غم دیرین ِدرون را.. شاید ... باورش سخت است ! در این شهر دود گرفته ، که سالها خشک و خاکستری مانده ، قبل از رسیدن من ، باران آتش را خاموش کرده ... باران ... کجاست آتشی که غمهایم را در آن بسوزانم ؟ |
|
دیگر توان ایستادنم نیست
|
|
من اینجا عشق را باور نمی دارم من اینجا مرگ عاشق را به چشمان خودم دیدم که جرمش عشق ورزی بود من اینجا از خلایق هم گریزانم و می دانم که آنان خنده هاشان نیز مصنوعی ست و گلهای اتاق خانه شان هم جنس رنگ و کاغذ و موم است و گر بر چهره شان آرایشی هم هست می خواهند، تا پنهان کننداز هم سیاهی درون شان را من اینجا در میان نفرت و کینه گرفتارم و آنانی که از عشق و محبت قصه می گویند خداشان نیز می داند دروغ است آنچه می گویند به روی بوم هاشان جای گل طرح قفس دارند که در آن عشق زندانی است من اینجا آشنایی را نمی بینم که هر لحظه، به هر جا ، هر کسی نقابی از دورویی بر سرش دارد من اینجا دستهای سرخ می بینم و خنجرهای خون آلود که قصد کشتن انسانیت دارند و از کشتار گلهای شقایق هم به دل رحمی نمی دارند من اینجا قصه های مرگ می خوانم من از مردن نمی ترسم ولی از کشتن اندیشه می ترسم و از اعدام آزادی..................... |
|
دوستی را به چیزی جز دوستی نباید فروخت . دوست داشتن کار هرکسی نیست. برای دوست داشتن عمری صبر و سکوت لازم است.دشمنی کاری سهل است . کاری که از هر بی ریشه ای نیز بر می آید . گاهی اوقات کینه ها آنچنان عمیق می شوند که جز با نفرین پاسخی نمی توان گفت: نفرین بر تو ای آدم فروش نفرین بر تو ای عاشق فریب نفرین بر تو ای بیهوده گو نفرین بر تو ای شیاد پست نفرین بر تو ای شیطان صفت نفرین بر تو ای دیو پلید نفرین بر تو ای خونخوار مست نفرین بر تو ای روی سیاه نفرین بر تو ای قلب کثیف نفرین بر تو ای روح خبیث نفرین بر تو ای مرداب شوم نفرین بر تو ای پست دورو نفرین بر تو ای آواز جغد نفرین بر تو ای کفتار دزد نفرین بر تو ای فرزند مرگ نفرین بر تو ای همواره شر نفرین بر تو ای نفرین شده............................ |
دنیا پر از دیو هایی است که لباس آدمی بر تن دارند . پشت بسیاری از چهره های فریبنده،دنیایی از شیطنت و دیو سیرتی پنهان است. و باید بسیار هوشیار بود و مطاع عشق را در پای هر بی ریشه ای صرف نکرد. در دلت می خندی به من و سادگی امو تو می پنداری که چه احمق بودم که تو را می خواستم تو مرا له کردی و دلم را که پر از عاطفه بود غرق نفرت کردی به گل و باغ و قناری سوگند که به من بد کردی و گل عشق مرا پژمردی من به تو سیب تعارف کردم تو به من خندیدی و پرو بال دلم را بستی و شب شعر مرا غرق نجاست کردیتو پرستوی دلم را کشتی تو منافق هستی تو دورویی
تو پر از زمزمه مردابی تو پراز زمزمه شوم شبی صورتت صورت یک مار پلید تو به یک دیو شباهت داری که لباس پریان را دارد اشتباه از من بود دیو بر تو شرافت دارد |
|
می پرسند تو کیستی. شاید خاطره ای ، شاید ذهنیت خیالی من ، شاید کسی که چشمهایش مرا عاشقی آموخت، شاید افسانه ای ، ، شاید فردی زیبا رو که هنوز هم فرصت نکرده ام تا به اوبگویم که دوستت دارم، شاید همصحبت دیرینه من باشی که تنهایم گذاشتی ، شاید مرغ مهاجری باشی که در سفر از زمین به آسمان جان داد . شاید خود تو باشی. آری تو . تو که پرسیدی: " این ها را برای که می نویسی؟ ".....
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
می پرسند تو کیستی. شاید خاطره ای ، شاید ذهنیت خیالی من ، شاید کسی که چشمهایش مرا عاشقی آموخت، شاید افسانه ای ، ، شاید فردی زیبا رو که هنوز هم فرصت نکرده ام تا به اوبگویم که دوستت دارم، شاید همصحبت دیرینه من باشی که تنهایم گذاشتی ، شاید مرغ مهاجری باشی که در سفر از زمین به آسمان جان داد . شاید خود تو باشی. آری تو . تو که پرسیدی: " این ها را برای که می نویسی؟ ".....
|
| نوشته های پیشین |
|
9/23/2007 - 10/22/2007 8/23/2007 - 9/22/2007 7/23/2007 - 8/22/2007 |
|
RSS
|